وبلاگ اعضای انجمن طنز شیراز
محمد جاوید
حقّ است گر بگریم چون ابر در بهاران// یا سینه چاک سازم روز ورود مهمان از سنگ ناله خیزد از این مصیبتی که //آید برای بنده با مرگ هر زمستان من نیز می خروشم همراه سنگ چون که// در سفره ام نباشد ماهی و مرغ بریان یک بار سکته کردم از دست لشکری که// حمله نمود بر من از جانب سپاهان یک بار دیگر از ترس دادی زدم غشیدم// وقتی یورش نمودند اقوامم از خراسان دایی زاسفراین عمو زشهر مشهد// خاله زسبزوار و عمه زشهر قوچان خوردند کنگری مفت، انداختند لنگر // چون در بهار شیراز کنگر بُود فراوان از شدت ترافیک پشت در توالت// اقوام صف کشیدند با خاطری پریشان امسال هم اگر که حمله برند بر من// کارم کشیده گردد حتماً به بند و زندان چون در بساطم آهی پیدا نمی توان کرد// دزدی است از برایم راه علاج آسان از مش حسین بقال یا کل حبیب نانوا // سرقت کنم برنج وسویا و روغن و نان یا با گرفتن قرض از این و آن دوباره// مدیون شوم به کامبیز یا بردیا و پیمان شیراز خیلی خوب است هنگام عید نوروز// اما اگر که باشی مهمان قوم و خویشان مهمان حبیب حق است حرفت درست، اما// شرمنده ام به مولا خالی ست جیبم الان راه نجات «جاوید» ،در رفتن و فرار است // رو کن به بندر عباس یا سوی شهر کرمان ****************************************************** خالو راشد انصاری سیاسی /اقتصادی/ غنی سازی ازمرحمت جناب عالی من مانده ام و دو جيب خالي! ازپل که خرت گذشت حتی ازموهبت اجاره مسکن یک عده برای خوردن نان دریای خزربه ما چه مربوط نفتی سر سفره ها نیامد۲ گرکل جهان به ماکندپشت آقای (هوگو)۳ سرش سلامت ازبیت نهم به بعدبگذار من سوخت هسته ای نخواهم درمنقل خالی ام بریزان پروازکنم در اوج رویا سیراب شوم زجام عرفان یک لحظه به جای( شیخ اشراق)۵ عریان که شدم شبیه (طاهر)۶ درمنطق( کشک) وکشک سابی این مرد مجردجنوبی سرسبزشودجنوب، ای کاش بانو به جنوب خواهی آمد یا بنده بگیرم انتقالی؟! پی نوشت ۱همان (...مالی) سابق ۲اشاره دارد به بحث آوردن نفت سرسفره های مردم که اتفاقا آورده شد ۳منظوردوست وبرادرعزیزوبزرگوارمان آقای( هوگو چاوس) است ۴احمدغزالی عارف وصاحب کتاب سوانح العشاق ۵و۶هم خودتان بگردید وپیدا کنید |
|
هرچه به این مغز فشار آوردم تا از روی در و دیوار خیابانها،لابه لای ورقهای روزنامه ومجلات
حتی از میان برنامه های رادیو و تلویزیون مطلب خنده داری پیدا کند تا آن را بنویسم،نشد
که نشد!!
اولش راجع به بهار نوشتم . از طراوت و لطافت هوای بهاری و جیک جیک گنجشکها که میان
بوق کر کننده ی ماشینها گم می شد.نه، به درد نمی خورد!
بعد از خریدهای شب عید نوشتم .نخوردن دخل به خرج،گرانی وشلوغی بازار ، بالا رفتن قیمتها
وکوتاه آمدن آدمها .دادن بی موقع عیدی وپاداش به کارمندهای عیال وار وبی عیال. این یکی هم
خیلی نخ نما واز لمات افتاده بود.
می ماند دیوار بلند سیاست که قد کوتاه ما نمی رسید تا از آن بالا پشتش راببینیم ! ناچار از این
یکی هم گذشتم.
فکر کردم از دید وباز دید های عید بنویسم. میوه وشیرینی وآجیل خوردن به علاوه ی شام ونهار ،
دیدن اقوام دور ونزدیک بعد از یک سال و هکذا دیدن فرش و مبل و صندلی وکریستالهای وای چه
قشنگ؟!
خنده های زورکی تعریف و تعارفهای راست و دروغ ، آمدن رونق ورفتن صفا و داشتن همه جور
به جز محبت!!
باز هم که قصه دراز شد وگیج شدم که اینها کجایش خنده دار است؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم
که از خیر نوشتن بگذرم .اما مگر می شد؟ این بود، که این اباطیل درآمد.
.....................................
محمد جاوید
همـه تقصیـر ایـن عیـد سعیـد است کـه لـرزان پیکـرم ماننـد بیـد است
پــرستــوجــان
نگــو آمــد
بهــاران
بـرای من غم انگیز این نوید است
از
آن رو می هـراسـم بنده از عیـد
که
اسکـن تـوی جیبم ناپـدیـد است
بگــو
بــاشد بلا ایــن عیــد نــوروز
نگـو
جشن و نگــو عید سعید است
عیال
و مهوش وشیریـن به یک سو
زیک سونازنین یک سووحید است
دم
عیــدی بــه مـن هـر یک بگویـد
بیـا بـابـا کنـون
وقـت خـریــد است
یکـی
خـواهــد ز مـن کفش و لباسی
یکی در
فکـر مـدهــای جدیـد است
ولـی
بـــا ایـــن گـــرانـــی و تــورم
خـریــد از بهـر اینجـانب بعید است
خوشــا
آنکـس کــه دارد پــول کافی
بــه
نــزد اهـل بیتش روسفیـد است
گـــرانـی
شـــادی عیـــدم
گـــرفتـــه
دلـم بیــزار از ایــن غول پلید است
«غمینـــا»
عـــاملان ایـــن گـــرانی
بسی ظالم تـراز شمـر و یـزید است
خـوش بـه حال هـر کسـی ایـرانیه وضعـش الحـق عــالـی و نــورانیـه
مشکل و
دردی نــدارد چــونکه او هــرچــه خـواهــد مفتـی و
مجـانیـه
غــرق
بــاشــد در رفــاه و راحتی کی دچـــار بـــی
ســـر و سـامـانیـه
خــرّم و
شــاداب بـاشـد از خوشی عیـــن سیـــب تـــازه
ی لبنـــانیـه
حظ کنـد
هـر کس نگاهـش می کند بسکــه نـــاز و خـوشگل و
مامانیـه
هیــچ
فـــرقـی هــم نبــاشـد بیـن او گــر کــه
شهــرستــانی یــا تهرانیـه
خوش به
حالش می شودخیلی زیاد ایــــن همـــه از
دولــــت ارزانیـه
ســالمنــدش
خــوب مــانـده گوئیـا قــالـی پـــا
خـــورده ی کــرمــانیـه
شب
گـرسنـه کی نهد سر بر زمین او کجـــا ؛ محتـــاج
لقمــه نـــانیـه
دارد
او چـون خانه و ماشین و کار کـی تــو فکـــر شغـــل
یـا اسکانیـه
هـم
بـرایش هسـت تحصیل رایگان هــم کــه مفــتی
خدمت درمــانیـه
اشکهایش
جملـه باشـد اشک شوق ابـــر چشمـــانــش
اگــــر بـــارانیـه
مــن
نمی دانــم کدامیــن شیـر پاک خــورده گــویــد وضع
او بحـرانیـه
آنکـه
گفتـا : وضع ایرانی بـد است جملــه
اظهــاراتـش از نــــادانیـه
دشمنش
بــاشــد که اکنون اینچنین روزگـــارش تیـــره
و ظلمــانیـه
چـون
گرفتاری ندارد؛ای «غمین» خنـده رو و
شـــاد هــر ایــرانیـه
کمال سام
دولطیفه
شوهر به زن:بگوببینم کجا میخوای بری؟
زن: به جهنم
شوهر:خوب سری هم به مادرت بزن!!
رئیس به کارمند: آقاچنددقیقه جای من بشین
تابرگردم.پس ازدقایقی رئیس بر می گردد همین که می خواهد وارد اتاق کارش شود کارمند
بادی در گلو
می اندازد:آقا اول دربزنید وبعدواردشوید!!
بگفتا دزدروزی باگدایی...
که ای مسکین در این محنت چرایی
شب و روزت ندارد فرق با هم… چطوری قلکت را پر نمایی
نداری جرات ای بدبخت چون من… که مال مفتخور هاراربایی
کدا کفتش تمنا دارم ای دزد…. که چندر غاز ما را هی نپایی
ندارد دردسر نان خوردن من…. نه ترسی از سر و نه از صدایی
شوم قانع به ماهی صد هزاری..... ولی من ظاهر و تو در خفایی
شنیدش دزد و گفت ای وای بر من…. چه شغل راحتی باشد گدایی
علی اصغر کمالدار
ز حــال و وضـع ایــن دورو زمـانه
ســرایــم طنــز هـایی شاعـرانــه
شــوم خشـنــود گــر جـایــی
ببیـنــم کــه یـک مـؤمن بـخـنـدد شـادمانه
ز بـیـــداد گـــرانی هـــا
بگـــویــــم ز ارزانـی نـبـیـنـم چـون
نـشـانـه
گـــرانــی از ســر عـاشـق
پـرانــده نـــوا و نغـمـه هــای
عــاشـقـــانـه
بــرای مــشــتــری دارد کــلاهــی
گــذارد بـــر ســـر او مــاهـــرانـه
به او قالـب کـنـد جـنــس گــران
را زنــد آن بـیـنوا هــر چـنـد چــانـه
بگودرغیراین صورت چـه جـوری
بـه حـج و مـکه مـی گردد روانه؟!
مشـو دلـخور تـواز مـن کاسـب
آقا اگـــر گـفـتــم کــلامــی صــادقـانـه
چو بی پولی مشو بیمار ای دوسـت
کــه دکـتـر ویـژه مــسـتـکــبرانـه
بـگـویـم بـیـن یـک
دارا و نــادار تــفــاوت از زمــیـن
تا آســمـانــه
خوراک اغنیا مــرغ است و
ماهـی غــذای مـا ولـیـکـن خـرده نـانـــه
بــرد گــور آرزوی زن گــرفـــتــن
جــوانی که نــدارد شغــل و خانـه
پـســر کــرده رهــا تـحـصیــل
امـا به نهـضـت می رود بی بی شبـانه
لیسانسه ول معـطل مانـده در شـهـر
تـــو روســتا طـفـلـکی گله چرانه
اگـر باشـد کـسی بـی پـول و پارتـی
دگـر بـا چـه امــیدی زنـده مـانــه
سرت را گـر کـنـد دلاک
اصــلاح تــمـام جـیـب هایـت مــی تـکـانــه
به تو تبریک می گویم کچـل خـان
که نه اصلاح سر خـواهی نه شانه
به آن که خشتـکـش گردیـده پــاره
نگـو شـلـوار بـخــر کـی می توانه
نـدارد چـونـکـه او شـلـوار سـالـم
نـیایـد طـفـلـکی بــیـرون ز خـانـه
بـدا بـر حـال شـخـص کـم در
آمـد به سـختـی زنـدگــی را بـگـذرانــه
قـدش بـیـچـاره از بــار گــرانــی
کـج و کـولـه شــده مـثـل کـمــانــه
کوپن در دست هر سو می رود او
چـو مـرغـی کـه رود دنـبـال دانـه
بنــالــد بــی زبــان و هی
بگویـــد کــجــا رفــتـی حـقـــوق مـاهــیـانـه
«غمینا»حرص وجوش کمتری خور
اگــرنــه مـی روی دیـوانــه خـانـه
محمد جاوید
بوسه های پنهانی
ساقيا بده
جامي زان شراب روحاني
تا دمي برآسايم زين حجاب ظلماني (شیخ بهایی)
ساقیا بنه دامی در مسیرجانانی
تا مچ طرف گیری وقت بوس ِ پنهانی
چون که او کند حاشا بی دلیل و بی مدرک
گرچه رد پای بوس مانده برلب مانی
بوسه های پنهانی ،ماندگار اصلاً نیست
می رود به در فوراً مثل بند تنبانی
آن که می دهد پنهان بوسه ای به تو ، حتماً
می دهد به شهلا هم بوسه های شیطانی
گر که روی لبهایش کنتوری شود منصوب
می رسد به صد بوسه در شب زمستانی
یک عدد از آن توست ، باقی اش نمی دانی
مال شهره ای باشد یا از آن تورانی؟
ساکنان قلب او یک نـَه بلکه بیش از صد
پول پیش لازم نیست می دهد به ارزانی
می رود طرف با تو سینما و کافی شاپ
می خورد ولی با او مخفیانه یک رانی
ول کن از همین امروز یار بی وفایی که
می دهد به این و آن بوسه های مجانی
گفت ساقی ای «جاوید » بی خیال مانی باش
کن عطا به ما امشب بوسه های پنهانی؟
آن چه را عوض دارد شکوه را مجالی نیست
می دهد اگر صد تا ، می دهم هزارانی
من غم
نان دارم و تو مشکلات خوردنش...من به فکر کسب روزی تو به فکر بردنش
روز و
شب در زیر بار زندگی زایش زمن... گردش و تفریح از تو سلب آسایش زمن
خوردن و
نوشیدن از تو حرص خوردن مال من... من پی یک لقمه نان تو در پی اموال من
کلّه
ام از فکر کردن طاس شد همچون کدو... تو ولی هرروز فکر دادن حالت به مو
پختن و
شستن ، تر و خشک تو مال مادرت... فکر تو اما زپل راندن به هرجوری خرت
مشکلات
زندگی ، بیدار خوابی ها زمن.... تو ولی در خواب خوش مشغول گپ با نسترن
امروفرمایش
زتواجرای فرمایش زمن....از خرید کفش تا لب تاپ و کیف و پیرهن
پول تو
جیبی برای رفتن پارتی زمن..... زحمت رقصیدن از تو با سحر یا یاسمن
پشّه
گر نیشت زند گردد کلاس ودرس ول....من ولی مشغول کارم با تب بالای چل
خرج
تحصیلت زمن از تو همه ساله رَدی.... نه به درست شوق داری نه به یک کار یـَدی
خندۀ «جاوید» اما تلخ
باشد ای پسر..... آن زمانی که پسرجانت شود مثل پدر
گرچه
مایل نیستم حتی رود خاری به پات.... لیک از این دانه حاصل خار می باشد برات
«((
پاچه خوار ))»
آنکه
دائم پـاچـه خـواری می کند هیچ می داند
چه کاری می کند؟
خاک بر
سر؛عزت خود را بدل با زبان بازی به
خواری می کند
«((
یار من ... ))»
یار من
کمتر به من سر می زند
دل بـــرایش دائمـــاً پــر می زند
در ؛صـدا کـرد و دویـدم پشت در دیــدم امــا یــک گــدا در می زند
«((
برای خوردن ))»
خـوش
بــه حـال مـا و بر امثال ما گشنـگی
زیــرا نگیـــرد حال ما
گــر غــذایی نیست؛نوش جان کنیم غصه باشد، تــوی دست و بال ما
...........................................
زهره ابوقداره
توجیه
رحیم پیمان
پشیمان
من پشیمانم از اینکه یک عدد شوهر شدم
چون که اول چاق بودم بعدها لاغر شدم
کاش از اول بله گفتن از زبانم رفته بود
من ندانستم سر سفره چگونه خر شدم
قبل از این من آتشی بودم چنان سوزان و گرم
لیک بعداً سرد چون تلی زخاکستر شدم
عاقلان گفتند اگر زن گیرد عاقل می شود
من نگشتم عاقل و برعکس هم خل تر شدم
سابق ارباب خودم می بودم و آقای خود
زن گرفتم پس برای همسرم نوکر شدم
یک سر پر شور ما را بود و صد سودا در آن
این طرف همسر گرفتم آن طرف بی سر شدم
گوشهایم تیز بود و هر صدایی می شنید
حال بعد از ازدواج از هردوگوشم کر شدم
گرچه می دانم که خود کردم،مرا تدبیر نیست
من غلط کردم خدایا ، زانکه یک شوهر شدم
پروین پورجوادی
اینجا بالای شهر است. درختهای بیدو چنارو افرا سردرسر یکدیگرگوش به نجوای باد سپرده
اندکه برگهایشان راازشاخه جدا می کندورقصان توی پیاده رو و باغچه کنار آن -می اندازد و باغچه آه باغچه، باعلفهای درازپر است از قوطیهای نوشابه،
پاکت چیپس ،و ظرفهای یکبار مصرف پیتزا.
آن گوشه گربه خوشبخت بالا شهری شکم می چراند،صدای پایی
اورا از جاپراند دوید به طرف در میله ایی زنگ زده ایی که باپلاستیک پوشانده شده بود و مگرمی توانست از آن زیر رد بشود؟!
چاله ها زیر پا اینجا وآنجا
در این پیاده رو هفتاد و هفت رنگ که کاشیهایش انگار – خمپاره
خورده اند دهان باز کرده اند. و از میان این شکسته های بی شکل و شمایل ، در کنار خانه ای یک طبقه تیر آهنهایی روییده
بلندتر از بلندترین درختهای خیابان! در
این باغهای تیر آهنی حتما آدمهای خوشبختی قرار است بیایند و زندگی کنند؟!! زیر شیر آبی مردی افغانی
کتری سیاهی را آب می کند.بند رختی دراز وبچه ایی
که- شاید یکی از شش بچه باشد. نگهبان است یا صاحب خانه؟؟ اینجابالای
شهر است. درختهای بید وچنار وافرا..
آسانسور
آسانسور تیمارستان بزرگ بود وشلوغ .زنی بابغل دستی اش پچ پچ می کرد.
چسبیده به آنها چند نفریبلند بلند حرف می زدندومی خندیدند. آن گوشه خانمی داشت
خودش راتوی دیواره آسانسورکه یک روز استیل براقی بوده وحالا شده بود حلبی قلپ قلپ
برانداز می کرد. خانم نگاه خریدارانه اییبه خودش انداخت پشت چشمی نازک کردوانگار خجالت کشیده باشد
روسریش راجلوکشیدوایستاد.
کناردربزرگ زیر ردیف دکمه ها پیرمرد آسانسور چی روی
چهارپایه ی چرمی که آنهم روزگاری
نونوار بود نشسته بود. گاهی سرش رابلند می کرد:نگاهی به
آنها می انداخت گوشهایش راتیز می کردتاچیزی ازآن همهمه بشنود. اماگوشها هم کند شده بود ومثل
درودیوارو کرسی زیرپایش کهنهزنی باصدای ریز گفت :چه بوی خوبی می آد!
زن دیگری باصدای نکره جواب داد:بوی پلو می آد با خورش
سبزی !
آسانسور چی پیر گفت همین پیش پای شما غذاروبردن بالا
یکدفعه همه باهم گفتند بردند بالا وپیرمرد جوابش راکش
داد: ب----له
خانم پشت چشم نازکی لوس شد:اه خوب یکی ازاون دکمه
هاروفشار بده زودتر برسیم.
پیری دستش راروی دکمه های آسانسور کشید. آسانسور
ایستادودربزرگش باز شد. زنی باروپوشسفیدسرش راانداخت زیروآمد تو سرراکه بلند کرد چشمهایش گرد
شد خواست برگرددبیرون امادر بسته شد.زن روپوش سفید چسبید به کرسی آسانسور
چی تاآنجا که می توانست خودشراجمع کردو زل زد به کف پوشهای چرک مرده وسوراخ سوراخ کف
آسانسور.
همه ساکت بودند وزن رانگاه می کردند آسانسور کمی لرزید زن
بیشتر خودش راجمع کرد اماازآن
که بود کوچکتر نمی شدیکی سرکردتوی گوش دیگری وپچ پچی کرد.زن روپوش سفیدسر رابه
سرعت بلند کرد ولی فرصت نگاه کردن را به خودش نداد دست گذاشت روی یکی از دکمه های
آسانسورپیرمردگفت مگهنمی ری طبقه سوم ؟زن آب دهانش راقورت داد:نه!.
آسانسور که ایستادروپوش سفیدآمد بدود بیرون که پایش گیر
کرد پشت میله ی کرسی وسکندریخورد.درکه بسته شد همه پکی زدند زیر خنده وباهم گفتند عجب
زن دیوونه ایی!!!
.....................................
با لبخندی پیروزمندانهکلکسیون پروانه هایش را که بسیاراستادانه
تهیه شده بود ، نشانم داد .زیبا بودند ، زیبا و دوست داشتنی . مخصوصآ
دوتااز آن ها واقعآزیبا بودند. " پروانه اصالت " ، نوزده ساله و" پروانه
شرافت" ، بیست ساله.
مــرا
کالباس بی جان آفریدند
نـه
مشکل خیلی آسان آفریدند
اتوبوس به ایستگاه نزدیک میشه و خانمی شروع می کنه به زنگ
زدن!
راننده روبه مسافر میکنه ومیگه:بابا جون فهمیدم ،نمیخواد یه
ده باری زنگ بزنی!
خانم گفت:اگه زنگ نزنم پس چی کارکنم؟!
راننده: smsبده!
.....................................................
چند طنز از علی اصغر کمالدار ( غمین)
بیاموز
دلا غیــرت ز سـوسـولان بیـا مـوز
زر انــدوزی زخر پـولان
بیــامـوز
عمل کردن به حرف و وعده ها هم
عــزیــز مــن ز مسئــولان بیـامـوز
گفتمان
گفت:من را که می بینی در
واقع یه فرشته هستم.
گفتم:می دونم تو واقعا آدم
نیستی!
.....................
گفت:آیا مرغ پرنده است؟
گفتم:بله اگر نبود که از
سفره ی غذایی ما نمی پرید!
...................
گفت:یک اصولگرا اصلاح طلب
نمی شود.
گفتم:چرا توی آرایشگاه هر
کسی اصلاح طلب می شود حتی اصولگرا!
*************
غزل طنزی از محمد جاوید:
خوش به حال خدا
خوشا به حال تو کز هفت دولت
آزادی....نه فکرمکرشیاطین و دام شیادی
نه فکر نان و غذا و نه غصۀ
روزی.... نه در غم پسر و دختر و نه دامادی
نه در خیال قضای نماز و روزۀ
خود..... نه قید اینکه ذکاتت به موقع اش دادی؟
نه درد زایش و نه ترس مرگ را
داری.....نه دپرسی و نه درگیر فکروغمبادی
نه از فراق بتی واله همچو
مجنونی.... نه که به کوه و کتل رفته مثل فرهادی
نه در غم اوتول و کارت سوخت
وبنزینی..... نه فکر سهم عدالت زبیخ وبنیادی
نه درخیال چک و سفته
یا غم وامی.....نه اینکه در پی ارث پدر و اجدادی
نه زیر بار تورم قدت چو دال
شده.... نه در مصاف گرانی به حال فریادی
نه توی نوبت چاپ کتاب می
مانی..... نه فکر سانسور آن ها به دست ارشادی
زبان خارجکی فوت آب می
باشی.... زانگلیسی وآلمانی ، عبری وچادی
بنازمت که همیشه به فکر
تولیدی... به آفرینش و نیکی به خلق معتادی
برای لحظه ای حتی نمی شود
تعطیل....بساط خلقتت ، حقا که کهنه استادی
تمام هستی دنیا اگرچه
مال تو هست..... ز مالیات و عوارض و بیمه آزادی
تو لم یلد زازل بوده ای ولم
یولد..... تمام حُسنی و خالی زعیب و ایرادی
شریک چیز بد و موجبات دردسر
است.... خوشا به تو که بدون شریک و همزادی
فشار قبر و سوال نکیر و
منکررا .... اگرچه که تو از اول قرار بنهادی
ولی خوشا به تو چون از فشار
هردو جهان.... معاف هستی و از بابتش (وری) شادی
زبان درازی من را ببخش چون
که خودت .... زبان طنز به «جاوید» بی زبان دادی
..............................
طنزی از خالو
راشد ( طنز پرداز مقیم بندرعباس)
صف یار
ای فدای کله ی
طاس ات ننه ات
طاق ابرويت
مرا خل کرده است
برق چشمانت که
می باشد سه فاز
پيچ عقل بنده
را شل کرده است
شوق ديدار
نگاه لنزيت
دين و ايمانم
چپاول کرده است
گو چگونه
گردن باريک تو
وزن آن بينی
تحمل کرده است؟
معذرت گر شعر
من پرت و پلاست
اسب طبعم جو
تناول کرده است
من فقط قربان
يک تن ميروم
گر چه مامانت
خودش جل کرده است
علی زراعت
خانه را
دزد می کند غارت
صاحب خانه
تا که مهمانی ست
حاصل شام
مفت و مجانی
صبح فردا
فقط پشیمانی ست
***
باچه شکل
و چه شیوه ای گویم
تا که حرف
مرا بفهمی خوب
این حوالی
پر از هنرمند است
گر که
دزدی هنر شود محسوب
***************
کمال سام
بعضی ها
خرشان از پل گذشته و بعضی ها هم دنبال خرمراد می دوند.
****************
داریوش منوچهری
اتوبوس
تازه در سرازیری به راه افتاده بود که مردی در پی آن شروع به دویدن کرد یکی از
مسافرین که متوجه او شده بود فریاد زد : بیخود زحمت نکش فکر نمی کنم که به اتوبوس
برسی.
مرد در
حالی که نفس نفس می زد گفت : اگه برسم به نفع شماست چون من راننده اتوبوسم.
*********************
علی اصغر
کمالدار
یکی از لاغری ای
چـرخ گـردون
شکم
را می گذارد تـــوی فرغــون
یکی هم بسکه
باشد خشک و لاغر
فتـــد از
پـــای او یکبـــاره تنبـــون
***
ز تحصیلات فعلی داد و فریــاد
دهـد
هستی آدم چـون که بـر باد
پســـر گــر
رفت دانشـگــاه آزاد
پــدر بایــد
رود در عــادل آبــاد
*عادل
آباد نام زندانی در شیراز
زني خواهم كه فرمان دار باشد// به
دست او رُل جاگوار باشد
سر آمد باشد او در خانه داري// وآن خانه بر ِ بلوار باشد
زنی دارم که اِند خانه داری است//
از این بابت مرا همراه و یاری است
اجاره داده ام ماهی دومیلیون//
آخه موقعیت خانه تجاری است
*********
سید مهدی پیروی نژاد
یه نفر با کارتش سر فروختن بنزین دعواش شد!کارته گفت:اگه
با این قیمت منو بفروشی بنزینمو حلالت نمیکنم!